تبليغاتX
تنهاترین

تنهاترین
 

 بی هیچ بهانه ای تو را به یاد می آورم         شاید این خود دوست داشتن باشد...

[ یکشنبه سیزدهم تیر 1389 ] [ 18:25 ] [ مرتضی(yaha) ]

پرسيد:

 به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم

"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده

 هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به

خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك

 تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده

 است.

 

                                                  

  

[ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ] [ 19:44 ] [ مرتضی(yaha) ]

 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت

                                      بيچاره از اين عشق سوختن آموخت

فرق منو پروانه در اينست

                               پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

      


[ سه شنبه ششم مرداد 1388 ] [ 18:49 ] [ مرتضی(yaha) ]
سدها بسیارند و دشمنی ها افزون

دوستی نمی خواهم . کسی که نگرانم باشد،کسی که ادعای خیر خواهی کند
هیچ کس ، هیچ کس

سدها بسیارند. خیر اندیشان و خیر خواهان، صلاح دانان و صلح طلبان.

از همه ی دلبستگی ها بگذر .از همه ی آرزوهایت دل بکن ، از خود رها شو!

در دنیای زور و تزویر تو خودی برای خود نداری .

تو عروسکی در دست خیر و صلاح کج اندیشانی هستی که خود را پیغمبر زمان

می دانند.

فراعنه ای که بتی برای پرستیدن نمی سازند، فراعنه ای که خود را میپرستند

و تو و امثال تو برده هایی غل و زنجیر شده در دستان آنهایید.

در قرآن آنها دیدن و شنیدن افعالی است که برایشان مجرم می شوی.

فهمیدن گناه کبیره است.

و بالاتر از همه اندیشیدن که حکم آن اعدام است.

و انسانیت که امری بیهوده است.

و عشق که اسیر و آلوده ی دنیای خاکی و پوچ آنها شده است.

حال تو ای من ، ای من دیوانه ی گرفتار !

بیندیش تنها به مرگ ، و آرزو مکن جز مرگ را که تنها روزنه ی رهایی از سیاهچال

دنیای ناخواسته ی توست
[ جمعه سوم خرداد 1387 ] [ 11:8 ] [ مرتضی(yaha) ]
 
 

 


 

گفتی که مرا دوست نداری  گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی  فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده

گفتی که باید بروم حوصله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آنوقت

جز عشق تو در خاطر من  مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من  مسئله ای نیست

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و


صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم


بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری..


میترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از


رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم


گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند


اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که


اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس


نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز


ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای


کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر


بخوای برای يه نفر بميری  که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد


زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی


بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم


مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت


نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش


کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با


عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ


وقت نفهميدی اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟ چون اول واخرلحظه


هام توي بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من


میمیرم.....


 

[ جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ] [ 18:47 ] [ مرتضی(yaha) ]
از زندگانی ام گله دارد جوانی ام          شرمنده جوانی ام از زندگانی امجواني

[ جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ] [ 18:30 ] [ مرتضی(yaha) ]
دگر مجنون نخواهم شد كه ليلي رفت از دستم

دگر مجنون نخواهم شد كه ليلي رفت از دستم
دگر با كس نخواهم گفت من ديوانه ات هستم
دگر حلاج عشقم را به مژگانت نياويزم
دگر باور نخواهم كرد من دردانه ات هستم
اگر چون بيژن عاشق به قعر چاه تو رفتم
به جان پرويز را ديدم كه بيرون بردت از دستم
اگر فرهاد عشقم را به كوي تو فرستادم
به گيسويت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم
به دل اميد مي دادم كه روزي بينمت اما
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
....
....
دلم هر شب بيداره و داره با خاطراتت زندگي مي كنه
هر چي به در و ديوارش مي كوبم
تا شايد بتونم اسمت و نامت را فراموش كنم
خواستم كسي را جايگزين تو بكنم ولي نشد
دلم نذاشت
از هر كسي بهانه اي گرفت
آخه ميد وني عزيز
كسي را مثل تو لايق دوست داشتن نمي ديد
نمي دونم تو عشق تو چي ديده بود
كه حاظر نبود حتي تو روياهاش هم تو از خودش جدا كنه
مي دوني
صدا پاتو از حفظ بود
از وقتي كه در خونه رو باز مي كردي
دلم صداي قدم هاتو مي شنيد
وقتي كه مي خنديدي اون هم خندون بود
اما امان از اون روزي كه كمي دلت غصه داشت
اون وقت بود كه ديگه دلم دل نبود
مي شد يك كاسه خون
نمي دونم چرا
ولي نمي تونست و طاقت نداشت گريه ها تو ببينه
طاقت نداشت صداي هق هق گريه هاتو و يا حق صداي بغض كرده تو رو بشنوه
و ...
  

 

 

[ یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ] [ 20:43 ] [ مرتضی(yaha) ]
[ دوشنبه هفتم آبان 1386 ] [ 16:14 ] [ مرتضی(yaha) ]
خورشید ، شبی به خانه ی ما سر زد
از غرب ، شبی سرزده آمد ، سرزد
بین ِ خودمان باشد : از آن لحظه به بعد ،
نبض و ضربان ِ قلب ِ من ، بهتر زد
اصلن بگذارید بگویم ! آن شب ...
عقل از سر ِ من پرید ، روحم پَر زد
انگار خدا ، به دست ِ او خواست مرا ...
نه ... قید ِ مرا به شیوه ای دیگر زد
در تیر ترین ماه ِ خدا یکدفعه
از راه رسید و حرف از آذر زد
آن روز خدا هم اشتباهی ، روی ِ
اندام ِ فرشته ، صورت ِ دختر زد
وّ بعد خدا سؤالی از خود پرسید :
ـ یک دختر ِ بی غرور هم می ارزد ؟

این دختر ِ مغرور که گفتم ، آن شب
با کاسه ی آش ِ نذری آمد ، در زد

 

یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم
يادمان باشيد اگر خاطرمان تنهاماند طلب عشق زهربي سروپايي نکنيم

[ دوشنبه سی ام مهر 1386 ] [ 12:47 ] [ مرتضی(yaha) ]
سلامي از اعماق وجودم به تو اي دوست
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مينويسم
در عصرهاي انتظار به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن
ووارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو ... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن
کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام ..
در کلبه را باز کن ... به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را کنار بزن
مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره انتظار است
پشت ديوار دردهايم نشسته ام
اگر دلت گرفت به خونه دلتنگي منم سر بزن و رد پاي از خود بر جاي
تا سرمه اي كنم براي چشمان خسته ام

 

                                                               از طرف حمید عزیز

[ یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ] [ 11:3 ] [ مرتضی(yaha) ]
[ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ] [ 22:7 ] [ مرتضی(yaha) ]
به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد....

به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد....

به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد....

به دلت بياموز اگه روزي تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکند
[ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ] [ 21:11 ] [ مرتضی(yaha) ]
آموخته ام .... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم

__________________


















يا چنان باش كه هستي يا چنان باش كه مي نمايي
[ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ] [ 21:7 ] [ مرتضی(yaha) ]
همیشه عاشق کسی باش و کسی رو دوست داشته باش که دل بزرگی داشته باشه چون اگه خواستی یه روز تو دلش جا بگیری مجبور نباشی خودتو کوچیک کنی

[ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ] [ 20:51 ] [ مرتضی(yaha) ]

 

شايد خار رها شده و فراموش شده کوچکی بيش نباشم
اما دريا...
دريا تنها آرزويم است
شايد گل زيبا و خوشبويی نباشم
شايد درخت سپيدار محبوب تر باشد
اما شما...
سنگ های سنگين
شما که قلبتان پر از کينه است
هيچ وقت طعم تلاطم رود را نخواهيد چشيد
آن گل زيبای سحر کننده،غرق در افسونگری خود اسير است
و سپيدار محبوبتان روزی از آرزوی رسيدن به آسمان دست ميکشد
اما من ...
همان خار رهای کوچک ته رود
سبکبال،غوطه ور و آزاد
روزی به دريا خواهم رسيد

 

[ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ] [ 20:48 ] [ مرتضی(yaha) ]
من چگونه خویش را صدا کنم....!!!

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در اورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن در آورم

نعره نیستند

تا ز نای جان براورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که کفشهایشان درد می کند

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه ی ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شاخه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

اولین قلم

حرف حرف درد را در دلم نوشته است

دست سرنوشت خلوت درد را با گلم سرشته است

دفتر مرا دست درد میزند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد.... حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟؟

 

[ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ] [ 20:45 ] [ مرتضی(yaha) ]
چند شعر عاشقانه ...!!!


 

باران نميشوم که نگويي با چه منّتي خود را بر شيشه مي کوبم تا پنجره را باز کنم و نيم

نگاهي بياندازم... ابر ميشوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و ماه را

در آسمان نگاه کني. چند روزي است كه تنها به تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي

انديشم شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...

چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟ كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم ...

 
***************************

 مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره *تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره *کوچه پر از حسرت

ديوانه گـيست*خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست* بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت*

پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت *لـــذت بــيـداري يــلـدا تـــويـي*تــازه تــريـن رکــن

تــمـنـا تــويـي *چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام*هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام

******************** 

 به قلبهای حقیری که در پی عشق می گردند بگویید عشق حس بزرگیست حتی اگر هم

بخواهد 

در خانه تنگ دلشان جا نمی گیرد

                                                                  

***********************************************

"به نام تنهاترین معبود تنهایی"

اکنون که فاصله ها با تمام قدرتشان من و تو را از هم جدا کردند

چگونه حرفها ادای حق کنند؟

چگونه قلبها باور کنند تنها نیستند؟

چگونه ثانیه ها هدفمند بودنشان را باور کنند؟

چگونه قلبم باور کند آن دورها کسی دوستش دارد ؟

یا برای او می تپد؟

چگونه امید دوباره بر روی وجود بی کسم خیمه بزند ؟

در حالی که لحظه هایم تمام از نا امیدی میسراید؟

چگونه باور کنم؟

                                                        

[ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ] [ 20:43 ] [ مرتضی(yaha) ]

به نام تنهاترین معبود تنهایی

طرح خنده های دلفریب تو

در میان جای جای قصه های من

آن هجای گرم و آتشین /در میان این وجود بی کفن

عکس من به روی آب

در میان آن سراب

رد پای آفتاب

مانده تا که بشکند

همه شکست

همه فریب همه ریا

حجم سنگین حرفها

ای کاش قلبها باور میکردند حجم سنگین حرفها را

ای کاش قلبها  باور میکردند با هم بودنشان را

و دوباره آوای شادی از آن نیلبک شنیده میشد که بر مزار مجنون سبز شد

 ای کاش دستها حقیقت فاصله ها را فریاد نمیزدند

ای کاش فاصله ها میمردند

و سکوت ها نابود میشدند..

 

[ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ] [ 20:42 ] [ مرتضی(yaha) ]
دنيا به هم نمي خورد...

دنيا پر از حوادث گوناگون

دنيا پر از وقايع رنگارنگ

از مرگ،از تولد،

از صلح،جنگ،

از جشن،از جدايي

از فتح از شكست

هر لحظه صدهزار اتفاق هست!

اين آرزوي كوچك ما نيز

يك رويداد ساده است

من خود،درست و راست،نمي دانمش كه چيست

يك اشتياق پاك؟

يك آرمان شيرين؟

يك هاله مقدس؟

يك عشق تابناك؟

از نوع نامكرر"يك نكته بيش نيست"

در بين صدهزار هزار اتفاق،گم!

دنيا به هم نمي خورد اي مردم!

بعد از هزار مرحله دوري

بعد از هزار سال صبوري!

اين يك زياده خواهي نيست

اين نيست يك توقع بي جا!

اين نيست يك هوس

اين آخرين تضرع يك عاشق است و بس:

باري اگر به سينه دلي داريد

اين آرزوي ساده ما را بر آريد

ما را به هم ببخشيد.

ما را براي هم بگذاريد.

در اين لحظه هاي مانده به جا،از حيات ما.

ما را به يكديگر بسپاريد!
[ شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ] [ 20:40 ] [ مرتضی(yaha) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب